هو
زندگیم دیگر در دستانم نیست از بیرون که می بینم من هم مثل همه ی آنهایی که یک زمان معمولی می دانستم معمولی تر شده ام وقتی بیطرف می بینم من هم مدتهاست نزیسته ام من هم مدتهاست مرده ام .گریه ام می گیرد ; دوست نداشتم بمیرم دوست نداشتم معمولی شوم دوست داشتم زنده باشم اشتیاق داشتم برای زنده بودن هدف داشتم برای زیستن ، وقتی نگاه می کنم مدتهاست گوی سیاهم را پر کرده ام ، از سفیدی هیچ چیز نیست فرسنگ ها دور شده ام آنقدر که تمامی لغاتم معمولی شده است همه ی فکر هایم حبابی شده است همه چیزم هیچ شده است.
وقتی نگاه می کنم دلم می ترکد. همه ی آدم هایی که معمولی بوده اند از من بهتر بوده اند همه ی آنها هیچ وقت معمولی نبوده اند همه ی آنها دلشان را نگاه داشته اند همه شان پیش خدا بوده اند .
هو
یا هو.
وقتی که صبح بالهایش را آماده رفتن می کرد زندگی با سکوت تلخش دو رو برای نگاه داشت . یک طرف محکمه ای سرد و سخت و آنسو جاده ای باز برای هر آنچه که می خواهی . و آن سکوت در نگاه من تلخ است .و آن سکوتِ بیچاره ،هیچ تلخ نیست .
هو .
باز هم این فضای مجازی ..فضایی که خوب است ... فضایی که بهتر است ....بهتر از دنیایی که مجازیست ، بهتر از من که مجازی است .و آیا یک چیز مجازی وجود ندارد ؟پس چطور مجاز ی است ؟، می شود چیزی ،طوری باشد و وجود نداشته باشد؟ ..خوب آن اینطور است ...مثل کیک تولد ..مثل سال شمار ..مثل خوشحالی که اگر یاد موضوعش بیفتی تا صبح گریه می کنی و کیک تمام وجودت را از شوق فراموش می سازد ...مثل آن زمان که می فهمی چقدر تنهایی و دلت می خواهد خودت را از طبقه 5 ام بیاندازی پایین تا شاید تجربه ای شود مثل آن موقع که همه چیز بسیار پوچ است و تو یادت می آید ..مثل آن وقت که فکر می کنی چه زمان مرده ای .. و می اندیشی روزگار مسخره ای که ساختی چطور ادامه دارد .
هو.
موضوعی که در تخیل ما می آید می تواند وجود داشته باشد که توانایی آمدن در تخیل را دارد .
به نام او که هست .
اگه یه قورباغه رو تو ظرف آب بزاری و بعد آب را حرارت بدی ، نمی فهمه و کم کم می میره ولی اگه بزاریش تو آبی که جوش هست، دست و پا می زنه برای نمردن
اینکه بدونی این چیزی که روبروت هست رویاست یا یه خیال با لبخند ،خیلی سخته . خیلی سخته چون کم کم روزگار آدم رو داغ می کنه...حتی اونقدر که وقتی می فهمی ،نمی دونی سرت فقط داغ شده یا نه واقعا اوضاع داغه .
به نام خداوند یکتا .
و قبل از آنکه آخرین روز سال برسد می نویسم
امروز هنوز آخرین روز نیست آخرین ها را هیچ وقت دوست ندارم
ولی همیشه سر هر چیزی می گویم این آخرین بار شاید باشد و آنوقت با اندوهی بغض آلود مشغول آن می شوم
بهرحال زندگی با تمام اولین ها و آخرین هایش می گذرد
ثانیه ها هیچ نمی پرسند برای عبور
اصولا هیچ چیز خوشایند با خود سر و صدا ندارد
مثل طلوع خورشید کنار دریا
به نام خدا ...
من هستم هاله از کل زندگی این من هستم هاله که مقداری فضا از این زمین اشغال کرده و اکسیژنی مصرف می کند . همین فعلا، توقعش کم است و سعی می کند کار بد نکند و دروغ نگوید و نامردی نکند و کلا اخلاقی باشد چرا که می ترسد و وحشت دارد از بودن .
آنقدر نیست و کاری نکرده است که چنین اجازه ای را به خودش بدهد که بیشتر از جا پای قدم هایش و اکسیژن مصرفی اش چیزی دیگر از زمین طلب کند
بسیار سخت است حجم بودن و نمی دانم چگونه باید پر کرد جایگاه تعریف من را ، به کدامین شکل می توان رستگار بود و سربلند به کدامین شکل می توان مثل یک ستاره خندید و جزئی از جهان و آشنا شد.
چطور می توان هماهنگ شد و بویی از جنس جهان ،بویی از طبیعت بویی از خدا یافت .
وقتی زمین نسبت به جهان حتی از مورچه ای روی کره زمین هم کوچکتر است چطور می توان شادان و خندان ، باغرور و خواب زیست !؟! چطور می توان خود را و مسیر خود را بیدار کرد. درک کردن این درد آنقدر سخت است که اگر کسی توان فریاد داشته باشد صدایش باید کل جهان را بلرزاند ...
با این حال شوق سفر ، رویای بودن ، خندیدن ، عاشق بودن و عشق ورزیدن ، شبها بیدار بودن و کافی خوردن ، مانند مستها شدن و شوقی دلت را قلقلک دادن ، دوچرخه سواری کردن و کوله پشتی انداختن ، کوه رفتن و بحث کردن ، کتاب خواندن و فکر کردن ...نمی گذارد مانند یک غریبه بی خبر باشی
تصمیم گرفتم تمام آن چیزهایی را که می خواهم بنویسم ولی یک چیز اصلی می ماند که نمی دانی چیست در نهایت نمیدانی که چه چیزی را می خواهی. مدام در گوشت در دلت نجوا می کند و هنوز دانا نشده ای که بفهمی چیست
دیوانگی خوب است ! آدم ها برای خود و روابط خود قوانینی ساخته اند ولی قوانین اخلاق و معنا و عشق و خوبی در آن ناقص است
آدم ها با قوانین خود زنجیر ساخته اند و یافتن قوانین اصلی سخت است .پاک کردن آلایندگی ها و درک هستی سخت است .
In The Name Of God.
I want to live in my dream world.
I want to prove that my dream world is not the imagine world,it is real.
I want to prove that I can be anyone I want and do anything I want and I think if my dreams are in good way , all the world will help me.
Just I should believe.
Thanks for all bad things that not allow me to be relax , the things that makes me angry all the time and I think it will be countiniue until I decide.
From this way , I will make my world by myself
But for a lot of people the world is made before,
And I think that it is better to make my world myself.
او حق است .
آدم احساس می کند که جریان زندگی مثل جریان رودخانه و هرآدمی یک قطره آب آن رودخانه است .خیلی اوقات بدون اینکه بفهمی با فشار قطرات دیگر به علاوه ی قوانین حرکتی و فیریکی ، در مسیری می افتی که تغییر آن حالت و رفتن به مسیر دلخواه بسیار دشوار است . ولی هر حرکتی تجربه ای را به آن قطره می آموزد که ممکن است در حرکات بعدی چنانچه هشیار باشد و بخواهد با فکر و نیروی خودش راه رود ، به کار آید . خیلی از آن قطره ها هم بی هیچ هدفی می روند و گاهی بنا به اتفاق به سنگی ،چیزی ، می خورند و بالا و پایین می روند و در کل بی هیچ هشیاری، یا فشار می آورند و یا زیر فشارند .
نظرات ()