هو

زندگیم دیگر در دستانم نیست از بیرون که می بینم من هم مثل همه ی آنهایی که یک زمان معمولی می دانستم معمولی تر شده ام وقتی بیطرف می بینم من هم مدتهاست نزیسته ام من هم مدتهاست مرده ام .گریه ام می گیرد ; دوست نداشتم بمیرم دوست نداشتم معمولی شوم دوست داشتم زنده باشم اشتیاق داشتم برای زنده بودن هدف داشتم برای زیستن ، وقتی نگاه می کنم مدتهاست گوی سیاهم را پر کرده ام ، از سفیدی هیچ چیز نیست فرسنگ ها دور شده ام آنقدر که تمامی لغاتم معمولی شده است همه ی فکر هایم حبابی شده است همه چیزم هیچ شده است.

وقتی نگاه می کنم دلم می ترکد. همه ی آدم هایی که معمولی بوده اند از من بهتر بوده اند همه ی آنها هیچ وقت معمولی نبوده اند همه ی آنها دلشان را نگاه داشته اند همه شان پیش خدا بوده اند .

/ 1 نظر / 13 بازدید
صادق

سلام...نه اینجوریام نیست...ایشاالله درست میشه...موفق باشی.